حکایت جاری من، تو، او

حکایت جاری من، تو، او
من به مدرسه میرفتم تا درس بخوانم
تو به مدرسه میرفتی به تو گفته بودند باید دکتر شوی
او هم به مدرسه میرفت اما نمی دانست چرا !

من پول تو جیبی ام را هفتگی از پدرم میگرفتم
تو پول تو جیبی نمی گرفتی همیشه پول در خانه ی شما دم دست بود
او هر روز بعد از مدرسه کنار خیابان آدامس میفروخت !

معلم گفته بود انشا بنویسید
موضوع این بود علم بهتر است یا ثروت ؟
ادامه نوشته

چگونه می توانیم استرس های خود را کم کنیم؟!!

چگونه می توانیم استرس های خود را کم کنیم؟!!

به نام خداوند جان و خرد

بادل خونین لب خندان بیاور همچو جام

نی گرت زخمی رسد آئی چو چنگ اندر خروش

کاروان هستی با سرعت زیادی به پیش می رود جریان زندگی پیوسته در حال نوشدن و دگرگونی است. هر روز حادثه ای جدید ذهن ما را به خود مشغول کرده گاه آسایش و امنیت ما را به شدت تهدید می کند. در برخی موارد روزمرگی لذت شاد بودن و شاد زیستن را از ما می گیرد. با این حال روانشناسان و فیلسوفان زندگی و فلسفه های هست بودن بر نقش فرد در طراحی زندگی خویش تاکید بسیار دارند. به هر حال هیچ یک از ماجراهای دنیای پیرامون خود را نمی توان انکار نمود. امروزه به عنوان نمونه اینترنت و تکنولوژی حتی تا خصوصی ترین مکان خانه ما رخنه کرده و فضای امن خانه ی ما را هدف قرار داده است. به هر جریانات پیوسته متغیر زمان ما نوعی اضطراب و افسردگی را نیز به همراه خود دارد و این لازمه هر نوع تغییر و دگرگونی است. انسان امروزی باید به گونه ای خود را در برابر این مشکلات مقاوم سازد تا این که آسیب های کمتری تحمل نماید. آسانترین و در عین حال موثرترین ابزار این است که نکات مثبت تغیرات پیرامون خود را بنگریم. زمینه مثبت اندیشی شاد بودن و شاد زیستن است و لازمه شاد بودن داشتن تفکرات مثبت و روحیه ای پویا و ساری است. البته این مسئله پدیده ی تازه ای نیست و از قرن سوم پیش از میلاد اندیشمندان یونانی و ایرانی و حتی متفکران بودائی برای شاد بودن راهکارهای مناسبی بیان کرده اند. برای نمونه گاردیان انلی میتت، بر این باور است که «اگر شاد باشید قطعاً در زندگی پیش خواهید افتاد.» به هر حال در فرهنگ ایرانی جشن های بیشماری به چشم می خورد که متاسفانه به مرور زمان و به واسطه حوادث تلخ وشیرین بسیاری از این جشن ها تغییر کرده یا جای خود را به مراسم دیگری داده اند. همچنین آموزه های ادیان ابراهیمی همه به نوعی پیروان خود را به داشتن تفکرات مثبت تشویق کرده اند.

ادامه نوشته

رحمان

شرح می خواهد بیان این سخن لیک می ترسم ز افهام کهن

فهمهای کهنه کوته نظر صد خیال بد آرد در فکر

(مولانا)

در شهری که دوران کودکی من آنجا شکل گرفت، همه مردم رحمان را می شناختند. شغل او باربری بود؛ انگار همه زندگی شهر را به دوش می کشید؛ مادرها فرزندانشان را به امید “رحمان” کوچه می فرستادند؛ بیماران در جستجوی دارو و درمان از او کمک می خواستند؛ جسدی نبود که بر دوش “رحمان” به گورستان حمل نشود؛ زنان و کودکان در عبور از گذرگاههای نا امن شبانه، پشت گرمی به حضور “رحمان” داشتند؛ یکبار شاهد بودم مادری که فرزندش در چاه افتاده بود، در میان گریه های خود، با صدای بلند از “رحمان” کمک می خواست؛ در روز امتحان سخت درس تاریخ هم که همکلاسیها از آن می ترسیدند، وقتی نگاه معلم را شبیه نگاه مهربان “رحمان” یافتم، از قبولی خود مطمئن شدم!.....

ادامه نوشته