شرح می خواهد بیان این سخن لیک می ترسم ز افهام کهن
فهمهای کهنه کوته نظر صد خیال بد آرد در فکر
(مولانا)
در شهری که دوران کودکی من آنجا شکل گرفت، همه مردم “رحمان” را می شناختند. شغل او باربری بود؛ انگار همه زندگی شهر را به دوش می کشید؛ مادرها فرزندانشان را به امید “رحمان” کوچه می فرستادند؛ بیماران در جستجوی دارو و درمان از او کمک می خواستند؛ جسدی نبود که بر دوش “رحمان” به گورستان حمل نشود؛ زنان و کودکان در عبور از گذرگاههای نا امن شبانه، پشت گرمی به حضور “رحمان” داشتند؛ یکبار شاهد بودم مادری که فرزندش در چاه افتاده بود، در میان گریه های خود، با صدای بلند از “رحمان” کمک می خواست؛ در روز امتحان سخت درس تاریخ هم که همکلاسیها از آن می ترسیدند، وقتی نگاه معلم را شبیه نگاه مهربان “رحمان” یافتم، از قبولی خود مطمئن شدم!.....